Snapshot
To look Life in The FaceWhat Women Want
فرصت اگر پیدا کنم فصلی خواهم نبشت در خالیبندیهای محيرالعقول مردها برای نرم کردن دل زنها. حالا همينقدرش را بگويم که آن قصهای که تو ديروز تعريف کردی عزيز من، به جز توی فيلمهای اکشن تام کروزی هیچجای ديگر اتفاق نمیافتد و تو هم تام کروز نيستی. آن روزهايی هم که عاشق قهرمانها و مردهای جادهای میشدم گذشت. حالا من به سادگی عاشق مردهايی میشوم که موقع تماشای فوتبال فحش میدهند و وقتی سرما میخورند جوری ناله میکنند که انگار هفتقلو زاييدهاند و تحمل بوی پیاز داغ برایشان سختترین کار دنيا است، اما واقعی هستند، بدجوری واقعی هستند…
For My Little Miss Sunshine
کی فکرش را میکرد که شبی مثل همین امشب بنشینم بریتنی اسپیرز و کسکادا و امینم و آن آهنگهای دانمارکی چرندت را گوش کنم و دلم این قدر هوای بودنت را بکند دخترک؟ ببین توی سه هفته به چه چیزهایی عادتم دادهای «میس کپنهاگن» فسقلی. حالا کو تا دوباره ببینمت و مثل دیوانهها خرید کنیم؟ کو تا دوباره با هم از دست مادرهایمان حرص بخوریم؟ کو تا دوباره مثل یک خواهر بزرگتر عاقل نصیحتت کنم؟ کو تا دوباره مثل یک خواهر کوچکتر شانزده ساله سرت را بگذاری روی شانهام و غر بزنی؟ کی اینطور تکهپاره شدیم و هر تکهمان افتاد یک طرف دنیا؟ میترسم تلفن کنم و گریه کنم و گریه کنی…
And your earth moves beneath your own dream landscape
شانزده ساله که بودم، يک روز يکی از دبيرها به جای درس دادن، تصویری از رحم را روی تخته سیاه کشید و با کلمههای ساده برای ما توضیح داد که هر ماه چه اتفاقی توی بدنمان میافتد. من تا آن موقع بارها با مادرم و زنهای دیگر دربارهاش حرف زده بودم، کتابها و بروشورهایی را که مدرسه بینمان توزیع میکرد با دقت خوانده بودم، اما آن روز اولین بار بود که حس کردم با تنم غریبه نیستم. بعد از آن روز شروع کردم به مطالعهی آناتومی. حالا میدانستم که چرخهی بدنم با چرخههای طبیعی ماه هماهنگی دارد. میدانستم که من یک مادر بالقوهام و بدنم هر ماه این را به من یادآوری میکند. میدانستم که اتفاق زیبایی در تنم میافتد.
صبا هجده ساله است. توی یکی از بهترین دبیرستانهای تهران درس خوانده، رتبهی کنکورش نشان میدهد که احتمالا دانشجوی یکی از بهترین دانشگاههای تهران هم خواهد شد، در یک خانوادهی مرفه و تحصیلکرده و خانهای پر از کتاب بزرگ شده، اما هر بار میخواهد از دورهی عادت ماهانهاش حرف بزند میگوید: «وقتی پاک نیستم…». دلیلش را که میپرسم، میگوید که توی مدرسه اینطور دربارهاش حرف میزنند. تلخ است اما واقعیت دارد که این ادبیات، ادبیات بیشتر زنهای ما است. زنهایی که حداقل یک هفته در ماه خود را «ناپاک» و «نجس» میدانند. آن وقت چطور باید انتظار داشت که این زن، شان و حرمت انسانی خودش را بشناسد؟ چطور انتظار داریم که در برابر بیحرمتی و ستم سر خم نکند؟ چطور انتظار داریم که بلد باشد در را پشت سرش محکم به هم بکوبد و بگوید دیگر بس است؟ چطور انتظار داریم به جای این که «به خاطر بچهها» خشونت را تحمل کند، «به خاطر بچهها» تحملش نکند؟ چطور انتظار داریم که زیر بار هر چیزی که مقام انسانیاش را از او میگیرد، نرود؟
طرح لایحهی مثلا «حمایت از خانواده» نتیجهی منطقی همین ادبیات و همین طرز فکر است که خیلیوقتها هم مروجانش خود زنان هستند. قبول کنیم که مشکل چیزی فراتر از لایحه است. من معتقدم که باید برای رد شدن این لایحه تلاش کرد، معتقدم که تصویبش وضعیت خانواده (و نه فقط زنها) را بدتر میکند، معتقدم که باید در دنیای واقعی با آدمهای واقعی تاکسی و خیابان دربارهاش حرف زد. اما در کنارش معتقدم که این اصلا کافی نیست. تا وقتی که ادبیات غالب را تغییر ندهیم، آش همین آش است و کاسه همین کاسه.
Animal Farm
«…چند روز بعد، وقتی وحشت ناشی از اعدامها فروکش کرده بود، بعضی از حيوانات به خاطر آوردند ـيا فکر کردند به خاطر آوردهاندـ که فرمان ششم اعلام میکرد: «هيچ حيوانی نبايد حيوانی ديگر را بکشد.» و با اين که هيچکس نمیخواست در حضور خوکها یا سگها حرفش را پيش بکشد، اين احساس وجود داشت که کشتارهای اتفاق افتاده با فرمان جور در نمیآمدند. کلاور از بنجامین خواست که فرمان ششم را برايش بخواند، و وقتی بنجامین مثل هميشه گفت که از دخالت در چنین مسائلی دوری میکند، موریل را با خودش برد. موریل فرمان را برايش خواند. فرمان این بود: «هيچ حيوانی نباید حيوانی ديگر را بدون دليل بکشد.» دو کلمهی تازه به هر صورتی که بود از ذهن حيوانات پاک شده بودند، اما حالا آنها میديدند که فرمان زير پا گذاشته نشده، چون بديهی بود که دليل خوبی برای کشتن خائنانی وجود داشت که با اسنوبال همکاری کرده بودند.
[...]
حالا هيچ ترديدی دربارهی آنچه برای چهرهی خوکها رخ داده بود، وجود نداشت. موجودات بيرون، از خوک به انسان، و از انسان به خوک و دوباره از خوک به انسان مینگريستند، اما تشخيص یکی از ديگری ناممکن بود.»
قلعهی حيوانات – جورج اورول
Same before, same again
چيزهايی هستند که توی روزمرگیها تهنشين میشوند. بودنشان را، سنگينیشان را، خفهکنندگیشان را فراموش میکنم. شايد هم فراموش نمیکنم، ناديده میگيرم. ناديده میگيرم که يک بغض لعنتی مثل بمبی منفجر نشده نشسته توی گلويم. بيدار میشوم، کار میکنم، میخوانم، میخندم، میرقصم، میخوابم و احمقانه اميدوارم که ناديده گرفتن، ناپديدش کند. هر بار يادم میرود که چيزی ناپديد نمیشود. هر بار يادم میرود که اين دنيا، دنيای خطها است نه نقطهها، خطهايی که میپيچند دور زندگیات و وصلش میکنند به خطهای ديگر. هر بار يادم میرود و به ياد آوردن دوبارهاش، مثل اين است که کسی قلبم را توی مشتش فشار دهد، قلب کوچولوی غمگينم را…
Diamonds and Rust
قرار بود سهشنبه، شبانه راه بیفتیم و هر جا خوابمان گرفت جايی کرايه کنيم و بالشمان را بگذاريم زير سرمان و بخوابيم. کار من که طول کشيد و بابا که توی ترافيک گير کرد و برق که دو ساعت زودتر رفت و من ماندم و روسریها و شالهای اتو نشده که گذاشته بودم برای دقيقهی نود، نشستيم توی روشنايی چراغ شارژی و سکنجبين خنک خورديم و برنامه ريختيم برای صبح فردا. اين جوری شد که چهار صبح زدیم به جاده و من عاشق جادههای تاريک و روشن کلهی سحر شدم. بعد که رسيديم و دوش گرفتم و خواستم موهايم را مثل هميشه صاف کنم، بابا درآمد که: کنار دريا که آدم موهایش را صاف نمیکند. من هم موهایم را همانطور وحشی ول کردم به امان خدا. بعد هم به اولين مغازه که رسيدم چندتا از اين دستبندها و پابندهای جيرينگ جيرينگی کولیوار خريدم و شدم کولی. کولیها هم که توی شهر آرام و قرار ندارند. راه افتاديم و جنگلهای کشفنشدهی آن دور و بر را فتح کرديم.
بعدتر، عصر پنجشنبه که تازه برگشته بوديم شهر و خرید کردن از مغازههای رنگارنگ دوباره زير دندانمان مزه کرده بود، همانطور که داشتيم نقشه را بالا و پایین میکرديم که فردا چه کنيم، زد به سرمان که برویم تا بندر ترکمن که شنيده بوديم بازارچهی ساحلی دارد و شب را هم توی یکی از آلاچيقهای کنار اسکلهی بندر گز که چند سال پيش، موقع برگشتن از کورس پاييزهی گنبد کاووس کشف کرده بوديم، بگذرانيم. حساب و کتاب کرديم که چند کیلومتر باید برویم و برگرديم و بالاخره راه افتاديم. بازارچه اما چيز خاصی نداشت جز روسریهای بزرگ خوشرنگ ترکمنی و کيفهای سوزندوزیشده، بقيه همه خرت و پرتهای روسی و چينی. و البته مردی با سر و شکلی شبيه ايمن الظواهری که اصرار داشت برویم مسجد ابوحنیفه ـ که البته ما ضعیفهها را راه نمیدادند ـ و کتابخانهی عمر الفاروق و لابد به راه راست هدایت شویم و من هی وسوسه میشدم که با همان لهجهی آبنکشيدهی «بر باد رفته»ای بگويم: Frankly my dear, I don’t give a damn!
شب که توی جادهی باريک بندر گز میرفتيم و بابا تعريف میکرد که يکی از آشناهايش چطور توی «چنين جادهای» با تراکتور تصادف کرده و صحنهی تصادف را هم با همهی جزئيات به سبک تارانتينو برایمان به تصوير میکشيد، دلم «پارتيزان» لئونارد کوهن نازنين را خواست (که از آن آهنگهايی است که نمیدانم چرا کسی جز خودم عاشقش نمیشود)، و دست بردم توی کیف که گوشیام را بردارم که تازه فهميدم توی شلوغی بازارچه، يکی زيپ کيف را باز کرده و گوشی و تمام آهنگهای جادهایاش را برده است. اين شد که بقيهی سفر، ساندترک نداشت. آلاچيقهای بندر گز هم جایشان را به اتاقکهای بیريخت داده بودند و قيدشان را زديم و تمدن شهری پيشه کرديم.
جمعه هم توی جنگل اليمالات، زير باران ريز مردادی گذشت و شبش هم که دوباره توی شهر. امروز هم که من و جاده و بیموزيکی. احتمالا اینجا باید جملهای بنويسم مثل «اين بود انشای من دربارهی تعطيلات سه روزه» یا يک چيزی توی همين مايهها و تمام. اما حالا با اين موهای هنوز وحشی، نوشتنم میآيد و شايد بروم یک وبلاگ مخفی راه بياندازم و اولين پستم اين باشد که:
It’s all come back too clearly
Yes, I loved you dearly
And if you’re offering me diamonds and rust
I’ve already paid…
پ.ن. همهی شماره تلفنهام هم دزديده شدند. ايميلشون کنيد.
In the Mood for Love - 2
“I can reach into him and touch time…”
لینک مرتبط: In the Mood for Love
پ.ن. من و نون بیگناهیم، تقصیر کتابیه که این روزا داریم میخونیم!
It’s the same old theme since nineteen-sixteen
«…در سمت ديگر کليسا جسد خلبان جوان انگليسی را دفن کردهاند که در آخرین روز جنگ کشته شده است. در وسط چمن مقبرهای است از سنگ خارا و به رنگ خاکستری روشن، کاملا صيقلی. در نگاه اول متوجه آن نشده بودم، سنگ را ندیده بودم. وقتی به ماجرا پی بردم، متوجه آن هم شدم. جوانک انگليسی بوده. بيست ساله. اسمش روی سنگ کنده شده بود. اوایل به عنوان خلبان جوان انگليسی از او نام میبردهاند. يتيم بوده و محصل کالجی در حومهی شمالی لندن. او هم مثل بسياری از جوانان انگلیسی به صف جنگ پيوسته بوده.
ماجرا مربوط میشود به آخرين روزهای جنگ جهانی، شايد هم آخرين روز، هيچ بعيد نيست. به عرادهی توپ آلمانیها شليک کرده بوده، محض تفنن. آلمانیها هم وقتی ديدهاند که به توپشان شليک شده جواب دادهاند، به طرف جوانک شليک کردهاند. بيست سالش بوده.
جوانک توی هواپيما گير کرده بوده. هواپيما هم از نوع يک موتوره بوده. همينطور است، بله، توی هواپيما گير کرده. هواپيما اصابت کرده به نوک يکی از درختان توی جنگل. در همانجا هم، به گفتهی اهالی دهکده، مرده؛ و در دل شب، آخرين شب زندگیاش.
اهالی وويل يک روز و يک شب برايش توی جنگل شبزندهداری کردهاند. مثل گذشتهها، گذشتههای دور. مراسم را به رسمی که گويا باب بوده با روشن کردن شمع به جا آوردهاند، با دعا و سرود و اشک و گل. سرانجام موفق شدهاند از توی هواپيما بياورندش بيرون. لاشهی هواپيما را هم همينطور بالاخره از لای شاخههای درخت کشیدهاند بيرون. اين کار ساعتها طول کشيده، مشکل بوده. جسد جوانک ميان درخت و کوهی از فولاد گير کرده بوده.
از روی درخت آوردهاندش پايین. خیلی طول کشيده. شب که به انتها رسيده کار خاتمه پيدا کرده. جسد را بعد از پايين آوردن بردهاند گورستان و بعد هم بلافاصله گور را حفر کردهاند. سنگ خارای کبود را، اگر اشتباه نکنم، فردای آن روز تهيه کردهاند.
آغاز ماجرا از اينجاست.
هنوز هم آنجاست، جوانک انگليسی هنوز توی آن گور است، زير سنگ خارا. يک سال بعد از مرگش يک بابايی آمده بوده به ديدنش، ديدن سرباز جوان انگليسی. گل هم آورده بوده. مرد سالخوردهای بوده و مثل متوفی، انگليسی. آمده بوده تا بر گور جوانک اشک بريزد، دعا کند. گفته است که معلم جوانک بوده، در کالجی در شمال لندن. اسم جوانک را هم همين بابا گفته بوده.
و باز همين بابا گفته که جوانک يتيم بوده. کسی هم نبوده تا به او خبر دهد. هر سال، طی هشت سال، پيرمرد به آنجا سر میزده.
زير سنگ خارا مرده به جاويدان شدن ادامه میداده.
بعد ديگر پيرمرد نيامده.
بعد هم هيچ آدمی در این دنيا از وجود اين پسرهی کلهشق ياد نکرده، هيچکس نگفته: اين پسرهی کلهشق، خودش تنهايی جنگ جهانی را تمام کرد.»
نوشتن؛ همین و تمام – مارگریت دوراس
And no one knows where the night is going…
امروز بیست و هفت ساله شدم. يکی از پرکارترين روزهای زندگیام هم بود. با یک جلسهی چند ساعته، کلی اتفاق هیجانانگيز توی مسیر کاریام افتاد و از هفتهی ديگر يک کار جدید را شروع میکنم. اینقدر بیمقدمه بود که همهی دو سه روز باقیمانده را بايد صرف پيدا کردن يک چهارچوب کاری جديد و تمام کردن خردهکاریهای ناتمام قبلی کنم. اما در عوض محیط و موضوع کار جدیدم را بیشتر دوست دارم و فکر میکنم تغییر خیلی خوبی باشد.
یادداشت اين روزهای سال گذشته را که میخوانم، میبینم که توی این یک سال خودم هم تغییر کردهام. آرامتر شدهام، سیگار را ترک کردهام (شاید هم او ترکم کرده باشد)، زیاد خواندهام و نوشتهام (هرچند دلم میخواست از این خیلی بیشتر بخوانم)، عاشق شدهام، اشتباه کردهام، جبران کردهام، شکست عشقی خوردهام، شکست غیرعشقی خوردهام، گریه کردهام، آخرش هم بلند شدهام، خاک لباسم را تکاندهام و دوباره ادامه دادهام. بیست و شش سالگیام را دوست داشتم، هر روزش را زنده بودهام.
The Orange Miracle
هشت نه ساله که بودم، بابا از يکی از مسافرتهای هميشگیاش علاوه بر سوغاتیهای ديگر، يک جعبهی خیلی بزرگ شکلات آورد. شکلاتها مارک معروفی نداشتند، حتی یادم نيست که خوشمزه بودند يا نه، اما توی هر بستهی شکلات عکس يکی از فوتباليستهای بزرگ آن روزها بود. عکسها تبديل شدند به ابزار سنجش ارزش اقتصادی همهچيز برای من و برادره. او سهتا «کلينزمن» میگرفت تا اجازه بدهد نیم ساعت بیشتر آتاری بازی کنم و من پنجتا «مارادونا» میگرفتم تا قبول کنم گاندی بشوم. (نمیدانم از کجا به اين نتيجه رسيده بودیم که برای کشتن گاندی، تفنگ را کوبيدهاند توی سرش. بنابراین گاندی شدن به معنای این بود که يک پارچهی سفید بپيچی دور خودت و بیحرکت بايستی تا ديگری با تفنگ پلاستيکی بزند توی سرت و تو هم بگويی آخ و بميری!) اين وسط اما «فنباستن» گنجی بود غیر قابل مبادله. هيچکداممان حاضر نبودیم «فنباستن»هایمان را به هيچ قيمتی از دست بدهيم.
ما بزرگتر شدیم و ارزش اقتصادی کلينزمن و مارادونا و روبرتو باجو و گئورگ هاجی و بقيه کمتر و کمتر شد. کوبيدن تفنگ توی سر گاندی هم جذابيتش را از دست داد. اما فنباستن با آن خداحافظی اجباری در اوج، برای ما همان فنباستن ماند. آن عکسهای کوچولو گم شدند، اما پوستر رنگی بزرگش روی ديوار هيچوقت جايش را به تصوير تازهواردها نداد. ديشب که بازی تمام شد، برادره اساماس زد که: «ديدی میارزيد پاش وايسيم…»